<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: آرام آرام در حال مردنیم</title>
	<atom:link href="http://www.aebadi.com/archives/41/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.aebadi.com/archives/41</link>
	<description>عبداللطیف عبادی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 01 Feb 2012 03:03:14 +0000</lastBuildDate>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
	<item>
		<title>با: ناشناس</title>
		<link>http://www.aebadi.com/archives/41#comment-2769</link>
		<dc:creator>ناشناس</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.aebadi.com/?p=41#comment-2769</guid>
		<description>تشکر از شما و تذکرتون ممنون</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تشکر از شما و تذکرتون ممنون</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: نسترن خادمی</title>
		<link>http://www.aebadi.com/archives/41#comment-2307</link>
		<dc:creator>نسترن خادمی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.aebadi.com/?p=41#comment-2307</guid>
		<description>سلام آقای عبادی، دوست دارم تولد سایت روزنامه نگار آزاد رو بهانه ای کنم 
برای سپاسگزاری از شما نویسندهء عزیز به خاطر نوشته هاتون و قلم زیبای سرشار از دانستگی تون

برگ زدن هر صفحهء &quot;روزنامه نگار آزاد&quot; حُکم کتابی ست که حرف های ارزشمندِ زیادی برای مخاطبانش دارد.
سپاسگزاریم را با گذاشتن شعر زیبای مشیری، زیر اولین - و از محبوبترین های-  پست سایت، تقدیمتان می کنم. ء

باری، اگر روزی کسی از من بپرسد  
«چندی که در زمین بودی چه کردی»؟ ء
من، می گشایم پیش رویش دفترم را 
گریان و خندان، بر می افرازم سرم را
آنگاه، می گویم که: بذری «نوفشانده»ست، ء
تا بشکفد، تا بردهد، بسیار مانده ست. ء

در زیر این نیلی سپهرِ بی کرانه 
چندان که یارا داشتم، در هر ترانه
نام بلندِ عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته، شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم

«پژمردن یک شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز غصهء مَردُم، شبی صدبار مُردَم. ء

شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا، ء                   
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن؛ ء
من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم! ء

اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیری، من به راهِ مهر رفتم. ء
در چشم من، شمشیر در مشت، ء
یعنی کسی را می توان کشت! ء

در راهِ باریکی که از آن می گذشتیم، ء
تاریکیِ بی دانشی بیداد می کرد! ء
ایمان به انسان، شبچراغ راه من بود! ء
شمشیر، دست اهرمن بود! ء
&quot; تنها سِلاح من در این میدان، سخن بود&quot;! ء

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر، از هز دو سر سوخت
برگی ازین دفتر بخوان، شاید بگویی: 
- آیا که از این می تواند بیشتر سوخت!؟ ء

شب های بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان، بازگفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود                       
در خارزارِ دشمنی ها
شاید که توفانی گران بایست می بود
تا برکَنَد بنیان این اهریمنی ها. ء
...

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد، ء
در هر کناری شمع شعری می گذارد. ء
اعجاز انسان را هنوز امید دارد!  ء
.
سلام جانم . خیلی خوشحالم کردی با این شعر قشنگ . امیدوارم که نوشته هایم همچنان برایتان مفید باقی بمانند و عمری باقی بماند که بتوانم باز هم بنویسم ، به همان هدفی که زنده یاد مشیری گفته بود . آمین</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام آقای عبادی، دوست دارم تولد سایت روزنامه نگار آزاد رو بهانه ای کنم<br />
برای سپاسگزاری از شما نویسندهء عزیز به خاطر نوشته هاتون و قلم زیبای سرشار از دانستگی تون</p>
<p>برگ زدن هر صفحهء &#8220;روزنامه نگار آزاد&#8221; حُکم کتابی ست که حرف های ارزشمندِ زیادی برای مخاطبانش دارد.<br />
سپاسگزاریم را با گذاشتن شعر زیبای مشیری، زیر اولین &#8211; و از محبوبترین های-  پست سایت، تقدیمتان می کنم. ء</p>
<p>باری، اگر روزی کسی از من بپرسد<br />
«چندی که در زمین بودی چه کردی»؟ ء<br />
من، می گشایم پیش رویش دفترم را<br />
گریان و خندان، بر می افرازم سرم را<br />
آنگاه، می گویم که: بذری «نوفشانده»ست، ء<br />
تا بشکفد، تا بردهد، بسیار مانده ست. ء</p>
<p>در زیر این نیلی سپهرِ بی کرانه<br />
چندان که یارا داشتم، در هر ترانه<br />
نام بلندِ عشق را تکرار کردم<br />
با این صدای خسته، شاید خفته ای را<br />
در چارسوی این جهان بیدار کردم</p>
<p>من مهربانی را ستودم<br />
من با بدی پیکار کردم</p>
<p>«پژمردن یک شاخه گل» را رنج بردم<br />
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم<br />
وز غصهء مَردُم، شبی صدبار مُردَم. ء</p>
<p>شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا، ء<br />
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن؛ ء<br />
من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم! ء</p>
<p>اما اگر پیکار با نابخردان را<br />
شمشیر باید می گرفتم<br />
بر من نگیری، من به راهِ مهر رفتم. ء<br />
در چشم من، شمشیر در مشت، ء<br />
یعنی کسی را می توان کشت! ء</p>
<p>در راهِ باریکی که از آن می گذشتیم، ء<br />
تاریکیِ بی دانشی بیداد می کرد! ء<br />
ایمان به انسان، شبچراغ راه من بود! ء<br />
شمشیر، دست اهرمن بود! ء<br />
&#8221; تنها سِلاح من در این میدان، سخن بود&#8221;! ء</p>
<p>شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت<br />
اما دلم چون چوب تر، از هز دو سر سوخت<br />
برگی ازین دفتر بخوان، شاید بگویی:<br />
- آیا که از این می تواند بیشتر سوخت!؟ ء</p>
<p>شب های بی پایان نخفتم<br />
پیغام انسان را به انسان، بازگفتم<br />
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود<br />
در خارزارِ دشمنی ها<br />
شاید که توفانی گران بایست می بود<br />
تا برکَنَد بنیان این اهریمنی ها. ء<br />
&#8230;</p>
<p>اما هنوز این مرد تنهای شکیبا<br />
با کوله بار شوق خود ره می سپارد<br />
تا از دل این تیرگی نوری برآرد، ء<br />
در هر کناری شمع شعری می گذارد. ء<br />
اعجاز انسان را هنوز امید دارد!  ء<br />
.<br />
سلام جانم . خیلی خوشحالم کردی با این شعر قشنگ . امیدوارم که نوشته هایم همچنان برایتان مفید باقی بمانند و عمری باقی بماند که بتوانم باز هم بنویسم ، به همان هدفی که زنده یاد مشیری گفته بود . آمین</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سیمین</title>
		<link>http://www.aebadi.com/archives/41#comment-2269</link>
		<dc:creator>سیمین</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.aebadi.com/?p=41#comment-2269</guid>
		<description>جمله جمله این شعر آدم رو به  فکر وا می داره
سپاس که به خاطر تولد یکسالگی سایتتون، یادآوری کردید برای خواندن دوباره این شعر بسیار زیبا. 
تولد سایتتون هم پیشاپیش مبارک!!! ء
.
پاسخ : زنده باشی . ممنونم از شما</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جمله جمله این شعر آدم رو به  فکر وا می داره<br />
سپاس که به خاطر تولد یکسالگی سایتتون، یادآوری کردید برای خواندن دوباره این شعر بسیار زیبا.<br />
تولد سایتتون هم پیشاپیش مبارک!!! ء<br />
.<br />
پاسخ : زنده باشی . ممنونم از شما</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: نسترن</title>
		<link>http://www.aebadi.com/archives/41#comment-1752</link>
		<dc:creator>نسترن</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.aebadi.com/?p=41#comment-1752</guid>
		<description>ای چشمه این جا درنگ مکن!
می پوسی، مرداب می شوی، می آلایی.
جاری شو!
دشت های هموار را طی کن!
دره ها را سرازیر شو!
سر خود را به سنگ ها بزن، بشکن،
مایست، پیش برو، شلاق بخور، هوا بخور!
رودی شو!
...
از خلوت این دشت مهراس!
آبادی ها و روییدن ها در انتظار توست...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ای چشمه این جا درنگ مکن!<br />
می پوسی، مرداب می شوی، می آلایی.<br />
جاری شو!<br />
دشت های هموار را طی کن!<br />
دره ها را سرازیر شو!<br />
سر خود را به سنگ ها بزن، بشکن،<br />
مایست، پیش برو، شلاق بخور، هوا بخور!<br />
رودی شو!<br />
&#8230;<br />
از خلوت این دشت مهراس!<br />
آبادی ها و روییدن ها در انتظار توست&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: RaHa</title>
		<link>http://www.aebadi.com/archives/41#comment-1662</link>
		<dc:creator>RaHa</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.aebadi.com/?p=41#comment-1662</guid>
		<description>salam
shere besyar ghashangi bud...agar emkan dare lotfan baz ham sherhayi az in zane andishmand ro baraye ma bogzarid.
bi nahayat az neveshtehatun motshakeram..baEse delgarmiye
 </description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>salam<br />
shere besyar ghashangi bud&#8230;agar emkan dare lotfan baz ham sherhayi az in zane andishmand ro baraye ma bogzarid.<br />
bi nahayat az neveshtehatun motshakeram..baEse delgarmiye<br />
 </p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: باران محسنی</title>
		<link>http://www.aebadi.com/archives/41#comment-1329</link>
		<dc:creator>باران محسنی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.aebadi.com/?p=41#comment-1329</guid>
		<description>خب این اخرین قسمت سایتت و وبلاگت و اون محروسه دلت بود که خوندم... برات خودت م یگم که گفتی اینجا برات همه چیزش مهمه ... یک جنبه هایی از نوشته هات که شخصیتتو در خودش پنهان داره دوست دارم... یک جنبه و وجهش رو دوست ندارم... بلکه بیزارم و بلکه دستم بهتون برسد شاید زدم کشتمتون ... ولی در کل میشه شما رو دوست داشت. و براتون ارزش و لطف و محبت قائل شد و احترام گذاشت. البته با معیارهای من... در ضمن مرضیه ناظری دوست مشترک من و شماست به پیشنهاد اون بود که اومدم اینجا... امید که جاده خوشبختی موازی گامهاتون باشه و البت با دست انداز تا قدر شرو هرگز از یاد نبری... دوستدار تو باران محسنی
.
پاسخ : انشاءالله که دستتون به بنده نرسه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خب این اخرین قسمت سایتت و وبلاگت و اون محروسه دلت بود که خوندم&#8230; برات خودت م یگم که گفتی اینجا برات همه چیزش مهمه &#8230; یک جنبه هایی از نوشته هات که شخصیتتو در خودش پنهان داره دوست دارم&#8230; یک جنبه و وجهش رو دوست ندارم&#8230; بلکه بیزارم و بلکه دستم بهتون برسد شاید زدم کشتمتون &#8230; ولی در کل میشه شما رو دوست داشت. و براتون ارزش و لطف و محبت قائل شد و احترام گذاشت. البته با معیارهای من&#8230; در ضمن مرضیه ناظری دوست مشترک من و شماست به پیشنهاد اون بود که اومدم اینجا&#8230; امید که جاده خوشبختی موازی گامهاتون باشه و البت با دست انداز تا قدر شرو هرگز از یاد نبری&#8230; دوستدار تو باران محسنی<br />
.<br />
پاسخ : انشاءالله که دستتون به بنده نرسه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مرجان صابر</title>
		<link>http://www.aebadi.com/archives/41#comment-12</link>
		<dc:creator>مرجان صابر</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.aebadi.com/?p=41#comment-12</guid>
		<description>زندگی رسم خوشایندی است .
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،
پرشی دارد اندازه عشق .
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
...

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
...

زندگی  مجذور آینه است .
زندگی گل به توان ابدیت ،
زندگی ضرب زمین د رضربان دل ها،
زندگی  هندسه  ساده و یکسان نفس هاست .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>زندگی رسم خوشایندی است .<br />
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،<br />
پرشی دارد اندازه عشق .<br />
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.<br />
&#8230;</p>
<p>زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.<br />
&#8230;</p>
<p>زندگی  مجذور آینه است .<br />
زندگی گل به توان ابدیت ،<br />
زندگی ضرب زمین د رضربان دل ها،<br />
زندگی  هندسه  ساده و یکسان نفس هاست .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مرضیه ناظری</title>
		<link>http://www.aebadi.com/archives/41#comment-11</link>
		<dc:creator>مرضیه ناظری</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.aebadi.com/?p=41#comment-11</guid>
		<description>این شعر را با کلی تاخیر دارم می خوانم ولی حادثه ی خوندنش برای من درست همون موقعی اتفاق افتاده که باید. ممنونم لطیف به خاطر طراوت این نوشته.

پاسخ : ممنونم . امیدوارم همیشه باطراوت باشی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این شعر را با کلی تاخیر دارم می خوانم ولی حادثه ی خوندنش برای من درست همون موقعی اتفاق افتاده که باید. ممنونم لطیف به خاطر طراوت این نوشته.</p>
<p>پاسخ : ممنونم . امیدوارم همیشه باطراوت باشی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محسن</title>
		<link>http://www.aebadi.com/archives/41#comment-10</link>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.aebadi.com/?p=41#comment-10</guid>
		<description>عبادی عزیز

زیر بنای پشتوانه ای را ساخته ای برای ذهن ها ،
روشنائی همان &quot; مشعل &quot; خواهی بود برای ما ،
عمیقن قدر دان این تلاش هستم.

&lt;strong&gt;پاسخ : خیلی لطف دارید شما . زنده باشید&lt;/strong&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عبادی عزیز</p>
<p>زیر بنای پشتوانه ای را ساخته ای برای ذهن ها ،<br />
روشنائی همان &#8221; مشعل &#8221; خواهی بود برای ما ،<br />
عمیقن قدر دان این تلاش هستم.</p>
<p><strong>پاسخ : خیلی لطف دارید شما . زنده باشید</strong></p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سروی</title>
		<link>http://www.aebadi.com/archives/41#comment-9</link>
		<dc:creator>سروی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.aebadi.com/?p=41#comment-9</guid>
		<description>یک نفس خواندم ...

یک نفس که می گویم ، یعنی مثل وقتی که خیلی خسته هستی ، یک حبه قند می گذاری گوشه ی لپت ، انگشتت را حلقه می کنی دور کمر دسته ی لیوان ، چایت را یک نفس سر می کشی ...

یک نفس خواندم ...

ترجمه ی خیلی خوبی بود ... ممنون

&lt;strong&gt;پاسخ : خیلی ممنون . لپت همیشه پر از قند و نفست هم گرم باد &lt;/strong&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یک نفس خواندم &#8230;</p>
<p>یک نفس که می گویم ، یعنی مثل وقتی که خیلی خسته هستی ، یک حبه قند می گذاری گوشه ی لپت ، انگشتت را حلقه می کنی دور کمر دسته ی لیوان ، چایت را یک نفس سر می کشی &#8230;</p>
<p>یک نفس خواندم &#8230;</p>
<p>ترجمه ی خیلی خوبی بود &#8230; ممنون</p>
<p><strong>پاسخ : خیلی ممنون . لپت همیشه پر از قند و نفست هم گرم باد </strong></p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>

