شعر آرام آ
رام در حال مردنیم ، سروده ای از مارتا مدیروس شاعری برزیلی و پرتغالی زبان است . این شعر در بسیاری از کشورهای جهان و به اشتباه ، منسوب به پابلو نرودا شاعر شیلیایی شده و در ایران نیز با ترجمه ای نادرست و تحت عنوان ” بتدریج شروع به مردن می کنی ” و سپس منسوب کردن این ترجمه به احمد شاملو ، منتشر گردیده است . برای اولین بار بخشهایی از این شعر را با ترجمه ای درست و با نام سرایندهء واقعی اش در اینجا با هم میخوانیم . برای دیدن کلیپی زیبا و شنیدن این شعر به زبان ایتالیایی نیز می توانید اینجا را کلیک کنید .
ترجمه از پرتغالی به انگلیسی : سوریندل دیول (شاعر آمریکایی) ترجمه از انگلیسی به فارسی : عبداللطیف عبادی
آرام آرام در حال مردنیم
کسی که بردهء عادات و رسوم خود شده است
کسی که هر روز ، زندگی دیروزش را تکرار می کند
کسی که گامهایش را همواره آرام و یکسان بر می دارد
کسی که در زندگی اش خطر نمی کند
کسی که سکوت می کند
کسی که حتی از رنگ تکراری پیرهنش هم دل نمی کند
آرام آرام در حال مردن است
کسی که هیچ راه جدیدی را تجربه نمی کند
کسی که از دل سپردن و مشتاق شدن گریزان است
کسی که رنگ سیاه را بر سپید ترجیح می دهد
کسی که در سرش خیال و رویایی ندارد
کسی که کتابی نمی خواند
کسی که به آهنگ و ترانه ای گوش نمی سپارد
آرام آرام در حال مردن است
کسی که به سرزمنیهای دور سفر نمی کند
کسی که از وجود خویش لذتی نمی برد
کسی که قدر خود را نمی داند
کسی که یاری دیگران را نمی خواهد
کسی که همواره از بخت بد خویش می نالد
کسی که در انتظار بند آمدن باران نشسته است
آرام آرام در حال مردن است
زنده بودن فقط نفس کشیدن نیست
بیا همتی کنیم
بیا اندکی از مرگ بگریزیم
بیا کاری کنیم تا هر روز
احساس کنیم که هنوز هم زنده ایم
بیا از طاقت خود مشعلی برافروزیم
و قدم در راه خوشبختی گذاریم
سلام
مبارکه . لینکتو اصلاح کردم رو وبلاگم .
راستی لطیف اگه مطالب تاریخ و جغرافیا رو داری بزار رو این بعضیهاش خیلی قشنگن حیفه نباشن .
منم لینک کن بشر گناه نمیشه .
پاسخ : سلام جانم! قربانت گردم ، وبلاگم را که حذف کردند لینکهای دوستان هم با آن رفت . نشانی ات وبلاگت را برایم بنویس . بعضی از مطالب سابقم را دارم . در آینده شاید چندتا از آنها را بازنشر کردم .
شعرش خیلی زیبا است. برایم نه به عنوان شعر بلکه به عنوان نوشتاری که شالوده یک تفکر پویا است ارزشمند است. ممنون لطیف جان.
پاسخ : لطف دارید شما . اشعار انسانی مارتا همیشه عمیق و دلنشین هستند .
سپاس لطیف جان …
پاسخ : ممنونم رفیق .
درود بر لطیف عزیز … عیدی خوبی به همه ی ما دادی و می دانم که محتوای فارسی وبلاگستان را غنا خواهی بخشید. امیدوارم همه ی ما یاد بگیریم که چگونه “آرام آرام نمیریم”.
فقط کافی است که از بخت بد خود ننالیم و به قول مارتا: از طاقت خود مشعلی برافروزیم.
پاسخ : ممنونم از لطف شما . به قدر بضاعت خود می نویسیم . شاید به سنگ خارا روزی اثر گذارد ، این قطره ها که ماییم ..
چاره ای جز ساختن چنان مشعلی نداریم . درست می گویید .
در ضمن نمی توانم خوشحالی خود را از دیدن نام “اروند درویش” در بالاترین نقطه پیوندهایت مخفی کنم.
نمی دانی که چقدر این نام و این آدم برای من عزیز است …
پاسخ : ماجراهای اروند را با علاقه می خوانم . نسبت به سنش انسان بزرگی هست . از آنچه که در ذهنش می گذرد و بیانشان می کند لذت می برم . بخت یارش بوده که پدر خوش ذوقی دارد و می تواند استعدادهایش را کشف کند . زنده باشید هر دو .
وب لاگ جدید مبارک…
سال نو هم به همچنیـــــن …
پاسخ : خیلی ممنونم . نوروز بر شما هم مبارک باشد
یک نفس خواندم …
یک نفس که می گویم ، یعنی مثل وقتی که خیلی خسته هستی ، یک حبه قند می گذاری گوشه ی لپت ، انگشتت را حلقه می کنی دور کمر دسته ی لیوان ، چایت را یک نفس سر می کشی …
یک نفس خواندم …
ترجمه ی خیلی خوبی بود … ممنون
پاسخ : خیلی ممنون . لپت همیشه پر از قند و نفست هم گرم باد
عبادی عزیز
زیر بنای پشتوانه ای را ساخته ای برای ذهن ها ،
روشنائی همان ” مشعل ” خواهی بود برای ما ،
عمیقن قدر دان این تلاش هستم.
پاسخ : خیلی لطف دارید شما . زنده باشید
این شعر را با کلی تاخیر دارم می خوانم ولی حادثه ی خوندنش برای من درست همون موقعی اتفاق افتاده که باید. ممنونم لطیف به خاطر طراوت این نوشته.
پاسخ : ممنونم . امیدوارم همیشه باطراوت باشی
زندگی رسم خوشایندی است .
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،
پرشی دارد اندازه عشق .
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
…
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
…
زندگی مجذور آینه است .
زندگی گل به توان ابدیت ،
زندگی ضرب زمین د رضربان دل ها،
زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست .
خب این اخرین قسمت سایتت و وبلاگت و اون محروسه دلت بود که خوندم… برات خودت م یگم که گفتی اینجا برات همه چیزش مهمه … یک جنبه هایی از نوشته هات که شخصیتتو در خودش پنهان داره دوست دارم… یک جنبه و وجهش رو دوست ندارم… بلکه بیزارم و بلکه دستم بهتون برسد شاید زدم کشتمتون … ولی در کل میشه شما رو دوست داشت. و براتون ارزش و لطف و محبت قائل شد و احترام گذاشت. البته با معیارهای من… در ضمن مرضیه ناظری دوست مشترک من و شماست به پیشنهاد اون بود که اومدم اینجا… امید که جاده خوشبختی موازی گامهاتون باشه و البت با دست انداز تا قدر شرو هرگز از یاد نبری… دوستدار تو باران محسنی
.
پاسخ : انشاءالله که دستتون به بنده نرسه
salam
shere besyar ghashangi bud…agar emkan dare lotfan baz ham sherhayi az in zane andishmand ro baraye ma bogzarid.
bi nahayat az neveshtehatun motshakeram..baEse delgarmiye
ای چشمه این جا درنگ مکن!
می پوسی، مرداب می شوی، می آلایی.
جاری شو!
دشت های هموار را طی کن!
دره ها را سرازیر شو!
سر خود را به سنگ ها بزن، بشکن،
مایست، پیش برو، شلاق بخور، هوا بخور!
رودی شو!
…
از خلوت این دشت مهراس!
آبادی ها و روییدن ها در انتظار توست…
جمله جمله این شعر آدم رو به فکر وا می داره
سپاس که به خاطر تولد یکسالگی سایتتون، یادآوری کردید برای خواندن دوباره این شعر بسیار زیبا.
تولد سایتتون هم پیشاپیش مبارک!!! ء
.
پاسخ : زنده باشی . ممنونم از شما
سلام آقای عبادی، دوست دارم تولد سایت روزنامه نگار آزاد رو بهانه ای کنم
برای سپاسگزاری از شما نویسندهء عزیز به خاطر نوشته هاتون و قلم زیبای سرشار از دانستگی تون
برگ زدن هر صفحهء “روزنامه نگار آزاد” حُکم کتابی ست که حرف های ارزشمندِ زیادی برای مخاطبانش دارد.
سپاسگزاریم را با گذاشتن شعر زیبای مشیری، زیر اولین – و از محبوبترین های- پست سایت، تقدیمتان می کنم. ء
باری، اگر روزی کسی از من بپرسد
«چندی که در زمین بودی چه کردی»؟ ء
من، می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان، بر می افرازم سرم را
آنگاه، می گویم که: بذری «نوفشانده»ست، ء
تا بشکفد، تا بردهد، بسیار مانده ست. ء
در زیر این نیلی سپهرِ بی کرانه
چندان که یارا داشتم، در هر ترانه
نام بلندِ عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته، شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
«پژمردن یک شاخه گل» را رنج بردم
«مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم
وز غصهء مَردُم، شبی صدبار مُردَم. ء
شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا، ء
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن؛ ء
من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم! ء
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیری، من به راهِ مهر رفتم. ء
در چشم من، شمشیر در مشت، ء
یعنی کسی را می توان کشت! ء
در راهِ باریکی که از آن می گذشتیم، ء
تاریکیِ بی دانشی بیداد می کرد! ء
ایمان به انسان، شبچراغ راه من بود! ء
شمشیر، دست اهرمن بود! ء
” تنها سِلاح من در این میدان، سخن بود”! ء
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر، از هز دو سر سوخت
برگی ازین دفتر بخوان، شاید بگویی:
- آیا که از این می تواند بیشتر سوخت!؟ ء
شب های بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان، بازگفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود
در خارزارِ دشمنی ها
شاید که توفانی گران بایست می بود
تا برکَنَد بنیان این اهریمنی ها. ء
…
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد، ء
در هر کناری شمع شعری می گذارد. ء
اعجاز انسان را هنوز امید دارد! ء
.
سلام جانم . خیلی خوشحالم کردی با این شعر قشنگ . امیدوارم که نوشته هایم همچنان برایتان مفید باقی بمانند و عمری باقی بماند که بتوانم باز هم بنویسم ، به همان هدفی که زنده یاد مشیری گفته بود . آمین
تشکر از شما و تذکرتون ممنون